تبليغاتX
یاس سفيد

یاس سفيد

به مزار من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

..به نام هستی بخش

سلام بهاری به تمامی دوستان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

من نشانی از تو ندارم...

من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار،به ‏حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان

غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي ‏تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب

‏آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير ‏غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري

که غرق عصاره ي انتظار پشت ‏ديوار دردهايم نشسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

پروردگارا...

پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي

کساني که هرگز غمم را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به

کساني که محبتي درحقم نکردند...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

اشنای غریبه...

       هر کس به طریقی دل ما می   شکند                                                                                            

بیگانه جدا دوست جدا می شکند                                                    

           

              بیگانه اگر می شکند حرفی نیست          

از دوست بپرسید چرا می شکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

..


دل من یه روز به دریا زد و رفت…
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت…
زنده ها خیلی براش کهنه بودن…
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت…
هوای تازه دلش می خواست ولی…

آخرش تو غبارا زد و رفت…
دنبال کلید خوشبختی می گشت…
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

...


بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

...

به نام خدا،خدایی که هرچی ازش خواستم جوابم نکرد.گاهی از روی نادونی چیزایی ازش می خواستم و

 

اصرار داشتم که لطفش و ازم دریغ نکنه ولی وقتی بهم نداد تازه فهمیدم که چه لطف بزرگی در حقم کرد.وقتی

 

به این دنیا فکر می کنم که ببینم چه چیزای جالبی داره که همه رو به خودش جذب می کنه به خدا آخرش به

 

چیز جالبی نمی رسم .اگه مادر،پدر،برادروخواهرکه من از داشتن خواهر به خواست خدا محرومم به خاطر

 

اینا هم دنیا رو دوست

 

داشته باشیم،این عزیزا هم مثل ما یه روزی از این دنیا میرن و ما میتونیم اونا رو با کارهای خوبمون اون دنیا    

 

ببینیم،شاید پیش خودتون بگید برای خودش چی میگه. ولی این دنیا مثله دانشگاه می مونه :تو دانشگاه اگه

 

دانشجوی خوب و درس خونی بودی به همه احترام گذاشتی آخر ترم با دیدن نمره های خوبت شادی و همه

 

بهت احترام میذارن اما اگه درس نخونی و دنبال هدفی بیهوده باشی و درس برات در درجه آخر باشه آخر ترم

 

و بعد آخر سال ناراحت و مهمتر از همه پشیمونی و افسوس میخوری.

 

دنیا هم همینه اگه کارهای خوب مثل محبت کردن بی منت ،دوستداشتن آدما بدون اینکه بخوای اونا هم حتما

 

دوست داشته باشن، به دیگران تو سختیها کمک کردن هر چند کم باشه، مهمتر از همه که هیچ زحمتی هم

 

نداره نماز خوندن نه از روی اسمش فقط به خاطر اینکه خدا رو دوست خودت میدونی که کمکاش یه طرفست

 

اگه میگه شکر نعمتا رو بجا بیار به خاطر اون دنیاته بازم بخاطر خودته.اگه تو این دنیا این کارا که من

 

فقط چنتاش و گفتم انجام بدی دیگه از مرگ نمی ترسی،اون دنیا با خوشحالی و سر بلندی پیش دوست

 

مهربونمون حاضر میشی . اما اگه فقط به خودت برسی :بخوری بخوابی... اخرش تو اون دنیا همش شرمنده

 

ای وافسوس و پشیمونی فایده نداره. تنها فرقی که دانشگاه با دنیا داره اینه تو دانشگاه آخر ترم اگه نمره کم آوردی

 

میتونی بلآخره جبران کنی و نتیجه و عوض کنی ولی اون دنیا چی؟ اونجا هم میشه؟؟؟                                     

 

«اینم بگم که همش گفتم میتونی ،پشیمون میشی منظورم به خودمم هست»

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

درخت..

                                          درخت

 

درخت بالای تپه ایستاده بود و با حسرت جنگل پایین دره را نگاه می کرد. او همه

 

چیز داشت. نور خورشید، نسیم و خاک، اما غم تنهایی را در عمق ریشه هایش

 

احساس می کرد . باد که غصه های درخت را می دانست یک دانه در نزدیکی اش

 

 کاشت و بعد دانه های یعدی را . در اطراف درخت گیاهان رشد کردند و شاخه دادند،

 

 شاخه هایشان را بالاتر از او گستردند و آب را از ریشه هایش دزدیدند و او در میان

 

 آنها گم شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

....

 

                                                  اوج

 

زندگی همچون کوهیست که برای رسیدن به خوشبختی باید آن را فتح کرد . هر چه بالاتر می روی مسیر

 

سخت تر می شود و چنانچه پشیمان شوی هرگز قله خوشبختی را فتح نخواهی کرد . پس هرگز نایست و چهره

 

زیبای دنیا را از بلندای قله های خوشبختی بنگر ، بکوش تا اوج را در آغوش گیری ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

دوستان..

                                          دوستان

 

روزی دو دوست پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می کردند. در بین راه بر سر موضوعی کوچک با هم

 

اختلاف پیدا کردند و کارشان به مناظره کشیده شد و... تا اینکه دوست کوچکتر با عصبانیت دستش را بالا برد

 

و یک سیلی سنگین به صورت دوست بزرگتر زد! دوست بزرگتر که سیلی خورده بود سخت آزرده شد و با

 

ناراحتی زیاد

 

اطرلف خود را گشت و بعد بدون اینکه حرفی بزند، روی شنهای بیابان نوشت : امروز بهترین دوست

 

زندگی ام به صورتم سیلی زد!

 

سپس از جا برخاست و همراه دوست کوچکتر به مسیر خود ادامه داد . در بین راه به رودخانه ای رسیدند که

 

پر از آب بود و آنها مجبور بودند از کنار آن رود بروند و ... که ناگهان سنگهای زیر پای دوست بزرگتر شل

 

شد و کناری رفت و همین باعث شد دوست بزرگتر کنترلش را از دست بدهد و بیفتد کنار رودخانه . شدت

 

جریان آب آنقدر قوی بود که داشت او را با خود می برد ، اما دوست کوچکتر با به خطر انداختن جان خود،

 

هر طوری بود دوست بزرگتر را که هنوز گونه اش از سیلی او سرخ بود از کنار رودخانه عقب کشید و او را

 

نجات داد . دوست بزرگتر لختی استراحت کرد و سپس نگاهی به اطراف انداخت و آن وقت با یک سنگ

 

کوچک ، روی تخته سنگ بزرگی نوشت : امروز بهترین دوست دوران عمرم مرا از مرگ نجات داد !

 

دوست کوچکتر از او پرسید: " چرا وقتی تو را زدم روی شن نوشتی ، اما وقتی نجاتت دادم روی سنگ؟"

 

دوست بزرگتر خندید و گفت:" برای بقای دوستی، بهتر است بعضی چیزها را روی شن بنویسی تا باد ببرد!

 

و بعضی چیزها روی سنگ نوشته شود تا هرگز فراموش نشود!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

درخت سیب....

درخت سیب درخت سیب همسایه شاخه اش آویزان می شد به حیاط ما. قدم کوتاه بود و تا می آمدم بچینمش باز من بودم و زن همسایه و جارو . ترش بود و سبز . باید می چیدمش . باید صبر می کردم . حالا درخت همسایه برگهایش خشکیده بود و فقطیک سیب سرخ روی شاخه باقی مانده بود. قدم بلند بود و دستم روی شاخه باقی مانده بود . نه جارویی و نه زن همسایه . موفق شدم . اما سیب کرم خورده بود . صدای قرآن تمام محله را پر کرده بود . حالا فهمیدم چرا زن همسایه با جارو روی دستم نزد. نمی دانم چرا دیگر دلم سیب نمی خواست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

از طرف ..

از طرف اونی که تنهاست ، تنها اومده ، تنها میره ، تنهاش میزارن ، تنها نمی ذاره ،تنها یک آرزو داره ،اونم

 

 

اینه

 

 که تو تنهاش نگذاری .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

تقدیم به او که هرگز فراموشش نمی کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

می روم ...

 

                                                                                           می روم. ...

     

چگونه امیدوار بمانم وقتی همه ی در های باز را به رویم می بندی؟                                                         

 

چه سان انتظار بکشم وقتی می دانم که بازگشتی نیست ؟                                                                  

 

چگونه وعده سبز شدن را به زمستان بدهم                                                                             

 

وقتی باران بهار دست نیافتنی است؟                                                                                 

 

چرا گریه نکنم وقتی این بغض را راهی جز شکستن نیست ، چگونه بمانم وقتی چاره ای جز رفتن نیست !؟                 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

دل..

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل              مطیع نفس شیطانی چه حاصل     

 

بود قدر تو افزون از ملاِیک                 تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

 

بابا طاهر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  | 

کسی که دوستش داری ...

از کسی که دوستش داری ، ساده دست نکش ، شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم

 

 

که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن ، چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط شمعی در باد  |